فعلن مسخره تر از این نمی شه که خانم نشگاه (که شغل بسی شریفی هم داره )بهت بگه که شلواری که کنارش راه راه و بلکه هم فقط راه داره نپوش وگرنه کمیته انضباطی می شی!!!!علتی هم نداره و هاهاهاها...تو فقط می تونی تعجب کنی و با یه نگاه به خودت که سرتا پا مشکی هستی و فقط یه نوار باریک سبز کنار شلوارته نگاه کنی و نه به حال هیچ کسی اما یه کم افسوس بخوری و البته دیگه هم اون شلوار رو نپوشی چون حوصله بحث صد باره با خانم نشگاه رو نداری و بهتره بیسکوییتی که توی دهنت نگهداشتی رو با اجازه استاد بخوری و از منظره زیبای آرایش کردن بی وقفه دخترا توی w.c نشگاه لذت ببری!!
دیگه ایندفعه انقدر بلند داد زدم که بابا آخر شب که تنها بودم اومد گفت اگه چیزی شده که به من مربوطه بهم بگو و منم گفتم چیزی نشده اما همه چیز به شما مربوطه!و البته که در عمل همه چیز معنی نداره اما گفتم و حداقل اینکه خیالش راحت شد و مجبور نیست بخاطر منم حرص بخوره!..تا حالا صندوق امانات فرودگاه رو تجربه نکرده بودم و خیلی خوب بود و نگاه به جای اولمون و لباس سبزهایی که اصرار داشتن توی اون لباس هم چشم چرونی کنن و انگار شماررره دادن توی این روزها مثل قدیم ترها خیلی زیاد شده باز...
چند تا کتاب با هم توی دست دارم که هیچ کدوم ربطی به هم ندارن و به من دارن!و از نیمه کاره بودنشون ناراحتم.دیگه واقعن زمان کم می آرم و البته باید بدوم و شاید فعلن بدنم آماده این همه دویدن نیست و خیلی خوشحالم که پارک فقط جمعه ها عمومی می شه و حالت تهوع توی کل هفته ادامه نداره و انگار شماررره دادن توی این روزها مثل قدیم ترها خیلی زیاد شده باز...
دیروز رفتم خونه راهب و کلی خوب بود و دوستش می دارم و باهاش موافقم که دوست صمیمی بشیم!فعلن که همه دوستای صمیمیم که کم هم هستن خیلی وقته ازم دورن..شاید این بتونه..از همشون دلگیرم اما همشون رو دوست دارم.فک کنم اونا هم همین احساسو به من دارن و البته فقط فکر می کنم!!!
توی آذر کلی تولد زیاده!! اولیشو یادم رفت و جلوی پدرم خیلی ضایع شدم اما دیگه بعدش هی هر روز دارم تبریک می گم و کادو هم که خوب بعضیا می خوان و دفترچه بانک هم گم شده و خرج جای پس انداز رو به همین راحتی می گیره و یه کم هم گلوم درد می کنه که به پیشنهاد قدیمای دوووست جوووونممم دارم هر روز آب نمک قرقره میکنم و خوبتره!
