خیلی جالب شد که اصلن نرفتم نمایشگاه و هیچ کدوم از دوستایی که واسه رفتن بهشون اس ام داده بودم هم پیگیری نکردن که آیا می ریم یا نه؟؟؟
..ولی رفتم یه جای دیگه توی محل زندگی شاه و فرح و اینا ویک تولد و کلی دوستای قدیمی که دیدنشون خوب بود و دوستای جدید!بعدم اینکه کیک خوردیم و من که خودم فک میکردم بلند شدن موهام خیلی طبیعیه ولی واسه بعضیا که منو آخرین بار با سری متمایل به کچل دیده بودن طبیعی نبود ویادم اومد که یه زمانی موهام کوتاه بود و چقدر خوش حسی بهم تزریق می شد!!!..به هر حال فشن رو از دست دادم و مهم هم نیست.بعدم با پونه بودم و بعدم خونه و...!
تاحالا هیچ بچه ای توی بغلم خوابش نبرده بود و امروز این اتفاق افتاد و نی نی که به هیچ روشی خوابش نمی برد به روش من خوابش برد واین تجربه جدید خیلی خیلی خوشمزه بود..دیگه اینکه فعلن جک داره فوتبال آمریکایی(همون فوتبال دستی!) بازی می کنه و منم توی معطلی موندم!....وقتی آیتم آیدین رو برای برنامه ساختم یادم رفت به پارسال و اینکه چقدر زود سالگردها می رسه و یک سال و یک احساس و شایدم چندین احساس!..جوجمیر اس ام داد که چطوری و اینا و اینکه کیش بهشون خوش نگذشته و من که هنوز از ۳۲۰ بی خبرم و اینبار اصلن هیچ احساسی ندارم و همین بی احساسیه که احساس اونم جلب نمی شه وبی خبری ادامه پیدا می کنه و چون ۸ ام تولدشه به هرحال تموم می شه و دوباره ادامه پیدا می کنه احتمالن....
