یه ثبت جدیدی اتفاق افتاد ویه جایی پیدا شد که باید حتمن برم.۱۰۰کیلومتر با شهر J-S-B فاصله داره و از اونجاهاییه که می شه توش جزیره ای لذت برد و از اونایی که خوبه..حالا یه روز که رفتم زیاد ازش می تعرفم....
یه کم انگار داره یه تغییراتی توی آب و هوا رخ می ده وبه شدت به دنبال بوی بهارم ومی خوام امسال اولین نفری باشم که احساسش می کنم...خواهر موش نرم و مهربونم(مشتی جونم!) فردا شب می ره و دلم براش تنگ میشه و اینا و البته یه روزم من و موش نرم و مهربونم می ریم و باز دل و اینا...قرار بود با مادرم بریم پیش آقای آدیداس اما مادرم همه پولاشو خرج کرده و منم که ....از طرفی باز یکی درگیر زخمهای زندگی و اینا شده و روح و آهسته و در انزوا و اینا! الان یه مدت گیر دادم به "اینا" هی همه چیز اینا بارون شده...این روزا بستی زیاد می خورم و می دونم که بلیطهای جشنواره پیدا می شه و هاهاها که بزرگترین افتخار زندگی یکی این باشه که با رتبه خوب دانشگاه شهید بهشتی قبول شده و ترجیح می دم بمیرم اما این بزرگترین یا کوچکترین افتخار زندگیم نباشه...!!!! امروز که دوباره لاست می دیدم رسیدم به تکرار شماره ها از نظر هوگو بعد به یه چیزایی رسیدم و یه جریانایی رو خیال بافی کردم که برام هیجان آفرید و چند لحظه ای خوب بود...
پنجشنبه تا برم به برنامه یه ترکیب خوب از ماه و اون ستاره هه که مال خودمه و دوستش دارم دیدم که هر جا می رفتم با من بود و اینم خوب بود و باز دلم خواست ابر بخورم و لبخند بزنم به پرش مواج خیالی و اصیل که فکرش بهتر از لمسشه!
