فکر کنم ۵،۶باری هست که پست مطلب جدید و باز کردم و چیزی ننوشتم و نشده بنویسم و بستم!! حالا یا بخاطر خاطراتم از کلمه بوده یا هر چی، نشده!اما انگار الان شده..
این موضوع که چجوری ممکنه من این همه روز به این روش ادامه بدم و برام هیجان هم داشته باشه برام جالبه اما از این فکرا دوری می کنم و به نظرم اگه نباشه بهتره...فکر تولید ۱۴ساعت واسه عید و شروع ترم جدید و چندتا چیز دیگه هم هست که ترجیح می دم به اینا هم فک نکنم و اینکه آلرژی بهاری شروع شده و این معنی اومدن بهار رو می ده که خیلی خیلی خیلی واسم خوبه و شاید پونه(یا به قول ط مونااا!) هم بتونه جوونه بزنه و اینکه کلی کادو تولد پشت ماشین هست که نمی دونم چی بشن...
امروز قرار بود برم پیش نسترن و مهسا و رفیق آدم فروش سابق و بعد از سالها همو ببینیم و روزهای دبیرستان رو یادبیاریم که نسترن نشد بیاد و منم که قید همه چیز حتا پریسا جون رو زدم و نرفتم و شاید دوست هم نداشتم که برم..به هرحال همیشه یه چیزایی هست که می تونی نبینی اما باشه...دود دیگه مایه ای نداره برام و امروز انقدر شکلات تلخ خوردم که دارم به یه بیماری ناشناخته مبدل می شم و نمی دونم از تو بود یا خودم اما داره شروع می شه...
باور کن یادم نمی ره که ساعت ۶ بیدارت کنم تا ورزش کنی...هنوز۱۳ دقیقه وقت دارم!
