بین اون همه برف، توی اون همه کولاک،توی اون زمستون بهاری واینبار انگشتام یخ نزد و روی برفها پرواز نصفه نیمه ای داشتم و فشار هوا ونفس نفس زدن ها با مادرم و اینکه اونجا نمی شه برنج پخت و عرق نعنا هم نداریم وبهتره نقطه بازی کنیم و از اون بازیها که توی نیاوران میفروشه و تکرار این موضوع که زبان آری و خوبه که توبدونی همه چیز رو حتا یه ذره... و بیاد بیاریم که میشه با ماشین برف کوب(شایدم برف روب!) بریم تا قله و بدون اینکه اسکی بلد باشیم تا نیمه راه رو بیایم وعضو تیم ملی تیر اندازی با کمان و به نظرم مادرم توی بی خوابی مثل رفیق گرمابه گلستان ش میشه و خوب به هر حال مدلیه!A.J و باقی ماجرا و صاحب طبلی که یه جاهایی خداییش میره روی اعصاب و بی فکری توی اون همه برف و توی اون همه کولاک و توی اون زمستون بهاری....آخرشم اینکه سیگارت (یا به قول صاحب طبلی گیگارت)بزنیم سران بترسن..بترسن؟..بترسن!...
۲۴ ساعت با استرابری اینا بودم و یادم رفت سوغاتی شمال رو بدم و حالا فردا می دم دیگه! تکرار طعم هات چاکلت با دود طلایی و فال و سلامعلیکم م م م! یه چیزایی رو با چشمم میبینم که یادم نمی مونه و یه چیزایی روهیچ وقت با چشمام ندیدم وهمیشه یادمه و حالا واقعن نمیدونم چرا اون تصاویر همیشه توی اون شرایط احساسی تکرار میشه و شاید اگه یه کم آفتاب بگیرم این تصاویر هم حذف بشه...
وقتی حرکت و سکون هزاران بچه قورباغه توی برکه می تونه لبخند رو روی لبت بیاره پس بیخود اعصاب خودتو از صدای مامان قورباغه ناراحت نکن وبه سنگهات دل ببند وهنوز دوست بدار معنی رو.حتمن همه این کادوها رو یه روز به صاحباشون می دی و نگرانی نداره اتفاقی که با زمان ممکن میشه...کلی فیلم دیدم این روزا و کلی از خیابونها و سرعت لذت بردم اما هرچی گشتم، هر چی رفتم، نرسیدم.
با صدای ترمز و نسیم بهاری با بوی درخت گردو به ذهنم رسید که باید همیشه آزاد باشم و تنها و در راه و دل بستن و همراه بودن با کسی شاید هیچ وقت بهم نسازه..من و کوله!
