خیلی وقته که خوابم میاد و شاید مهمترین دلیل این روزهام برای شادی و خواب نبودن همون چیزیه که استرابری و نعنا می دونن! یه دلیل مقطعی که خیلی خیلی خیلی جواب می ده...
دیروز بعد از ماهها هری پاتر رو دیدم و بهم پیراشکی معرکه دستپخت مامانش رو داد که هنوزم یکی دارم و می خوام الان ببلعمش! بعدم که آقای فرحزاد طلائیه به زورررررررر اصرار داشت که با چای باید حتمن قلیون هم بکشیم! و چای بی قلیون معنی نداره وما هم از موضع پیاده نشدیم و این شد که دم رفتن به زور واسمون چای آورد.اما چسبید!..جالبه که یه زمانی قلیون ممنوع میشه و یه زمانی اجباری!
"با هم پشت ما کوهه،نمی ترسیم،نمی افتیم،نمی بازیم.این آواز نمی میره تا وقتی که هم آوازیم.." این ترانه با اون صدا خیلی سوالا واسم ایجاد کرد و به یاد وقتهای بی همی افتادم که هیچ اتفاقی هم نیفتاد و از ترس و افتادن و باختن هم خبری نشد!...اما این باعث نشد که معنا زیر سوال بره ها!
