تبليغاتX
کوچولو می‌نویسد - پله

کوچولو می‌نویسد

 

یکی دیگه هم تموم شد و باز واحد شمارش آدمها واسم بی معنی شد! راحته وقتی عادت کنی. من امتحان کردم....over and over....اما هنوزم از دور سخت به نظر میاد...

راستی بلخره اون حرفها رو زدم و اون تصمیم و اون سفر دور و خسته کننده اما زود و لازم و حالا جاده هراز هم واسم بدون طعم شد و حس بی حس و باز هم رنجیدگی از دروغ و چند چهرگی و خوب می تونم مثل ستاره دریایی دست و پا بسازم و جای دوست جوووونمممم خالی... بخاطر تولد یه دوست بزرگ به خاطرات سالها قبل رفتم و اون خیابون و اون  موسسه و اون پله ها که تا بخوای به طبقه اولش و میز منشی برسم همیشه کلی فکر می کردم و گاهی استرس داشتم و گاهی پر بودم از آرامش مطلق وخنکا و بوی همیشگی فضای اونجا منو برد به روزهایی که خیلی تلاش می کردم و هدفهام برام خیلی پر رنگ بود و حالا که می رم می بینم اون پله ها هنوز تغییر نکرده و من به همه چیزایی که یه زمانی هدفم بود ومی خواستم، رسیدم و این برام آرامش بخشه...

سعی نمی کنم به چند و چون ماجرای اون و وقایع این روزا فک کنم و اصراری برای ساخت استراتژی ندارم و نمی دونم این درسته یا یه ضعفهایی داره اما همینه فعلن...اینکه نه ناراحت باشی،نه دلخور باشی،نه خوشحال باشی،نه عصبانی باشی،نه فکری داشته باشی،نه به نقشه های بهتر فکر کنی،نه در تکاپو باشی،نه در تلاطم باشی،نه به اینکه فکری نداری فکر کنی،نه نه نه و همه اینا وخیلی چیزای دیگه که همیشه هست و این می شه یه نوع تعلیق یا حرکتی بدون حرکت.

خوب،کاش اون شب بیدار بودی و فردا نمی فهمیدی که من از بیداریت سوال کردم اونوقت شاید الان خیلی چیزا برام فرق داشت.به هر حال.خوبه.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 22:50  توسط کوچولو  |